تبليغاتX
وبلاگicon
◄◄◄ LOVE STORY ►►►





دل مرا در سینه می لرزد وقت دیدنش  

دل مرا در سینه می لرزد وقت دیدنش

جان من تازه شود هر بار از بوسیدنش

چون بخندد او به ناز صد غنچه آید پیشواز

لب به خنده وا کنند از شیوه ی خندیدنش

خوش نوایی می رسد امروز از سوی چمن

بلبلان شوریده حالند مست از بوییدنش

چشم من خیره بماند در پیچ وتاب شعله ها

خیره اما مانده چشم شعله از رقصیدنش

چون به آغوشش کشم با پیچ و تاب پیکرش

شاخه ی یاسی بود بر گرد سرو پیچیدنش

 

نوشته شده توسط نیوشا| پنجشنبه 1391/02/14 | 23:18 | + |

برای تو می نویسم  

 برای  تو می نویسم

 برای تو می نویسم از اعماق احساسم

 می نویسم تا بدانی تپش قلبم در سینه به خاطر توست

 برای تو می نویسم که بدانی

 تو بودی آن یگانه عشقی که در لا به لای خرابه های قلبم لانه کرد

 و از آنها گلستانی جاودانه ساخت

 برای تو می نویسم تا بدانی

 دوریت برای من مثل دوری ماهی از آب است

 ودوری کبوتر از آسمان

 برای تو می نویسم دیگر از عشق وجودم

 با فریادی خاموش

 که در لا به لا ی هیاهوی عشق گم شده

 برای تو می نویسم ای عزیز دوست داشتنی

 ای بهترینم

 ای همه ی زندگیم

 دوستت دارم مجیدم

نوشته شده توسط نیوشا| یکشنبه 1391/02/10 | 17:5 | + |

به تو می اندیشم  

 

مدتی است پا به این کلبه ی ویرانه من ننهادی

مدتی است از دل خسته ی من دور و جدا افتادی

اما من

به تو می اندیشم...

آری به تو می اندیشم...

به تو ای شمع شبستان وجود

به تو ای عطر گل سوسن وحشی جنوب

به تو ای پاکتر از میخانه ی عشق

به تو ای سایه ی دیواره ی عشق

به تو می اندیشم .....

 

نوشته شده توسط مجید| جمعه 1391/02/08 | 20:26 | + |

خورشید  

 

دو خورشید مرا زنده نگه داشته

یکی در آسمان

دیگری در چشمان تو

نوشته شده توسط مجید| جمعه 1391/02/08 | 20:22 | + |

ساز تنهایی  

 

بی تو...

هوای نواختنم نیست.

ساز تنهایی می زند

این سکوت جدایی

نوشته شده توسط مجید| جمعه 1391/02/08 | 0:7 | + |

محو تماشای تو  

محو تماشای تو ، عاشق و شیدای تو

این دلِ بی دل شد و دل به دلت دل ببست

از نفس و بوی تو ، چشم و سیه موی تو

در تپش و لرز شد ، وز قدمت پا و دست

نفحه گیسوی تو ، چون قدح روی تو

سوی دلم چون نشد ، دلبرا! خواهدشکست

دل زپی اُلف تو ، در شب چون زُلف تو

بهره دل غم بشد ، زار و پریشان نشست

تیر سیه چشم تو ، خنجر آن خشم تو

بر دل من چون بشد ، جان ز دلم دل گسست

مرغ دلم مست تو ، جام می از دست تو

سوی حریفم بشد ، چون دلِ من مستِ مست

در طلب خام تو ، بر لب دل نام تو

در قفس غم بشد ، دل پُر از این دار پست

نوشته شده توسط مجید| پنجشنبه 1391/02/07 | 23:57 | + |

کاش می شد  

کاش می شد سرزمین عشق را

در میان گامها تقسیم کرد

کاش می شد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش می شد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش می شد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش میشد با نسیم شامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش می شد با خزان قلبها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزو ها پر کشید

کاش می شد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پر نور شد

کاش میشد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش می شد از میان ژاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوبها جان هدیه داد

سختی و نامهربانی را ندید

کاش میشد با محبت خانه ساخت

یک اطاقش را به مروارید داد

کاش می شد آسمان مهر را

خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش میشد بر تمام مردمان

پیشوند نام انسان را گذاشت

کاش می شد که دلی را شاد کرد

بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش میشد در ستاره غرق شد

در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش می شد مثل قوهای سپید

از لب دریای مهرش آب خورد

کاش میشد جای اشعار بلند

بیت ها راساده و زیبا کنم

کاش می شد برگ برگ بیت را

سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز

یک دل غمدیده را تسکین دهم

کاش میشد در طلوع باس ها

به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش میشد با تمام حرف ها

یک دریچه به صفا را وا کنم

نوشته شده توسط مجید| جمعه 1391/02/01 | 11:54 | + |

دانم که چیست  

من سکوت اختران آسمان دانم که چیست
من سکوت عمق بحر بی کران دانم که چیست
من سکوت دختر محجوب پر احساس را
در حضور مرد محبوب جوان دانم که چیست
من سکوتی را که تنها با نوا ی ساز و چنگ
در میان انجمن گردد بیان دانم که چیست
هم سکوت جنگل خاموش را پیش از بهار
هم سکوت مرگ بار مردگان دانم که چیست
قصه نرگس که شد مخمور چشم مست خویش
غصه هاتف ز عشق آن جوان دانم که چیست
هفت خطم گرچه خطی می نخوانم غیر عشق
خط زیبا بر جمال شاهدان دانم که چیــست
گرچه طفلم در طریق عشق و ابجد خوان علم
مبدأ و پایان کار عارفان دانم که چیست
طفل عشقا دعوی باطل مکن خاموش باش
من سکوت طفل عشق بی زبان دانم که چیست

 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

نوشته شده توسط مجید| پنجشنبه 1391/01/24 | 22:24 | + |

دوستت دارم  

 

دهانت را می بویند

مبادا گفته باشی:

 

دلت را می پویند

مبادا شعله ای در آن

نهان باشد

روزگار غریبیست نازنین...

روزگار غریبیست...

نوشته شده توسط مجید| پنجشنبه 1391/01/24 | 22:18 | + |

یک روز خوب با زندگیم...  

 

 

امروز  مورخه 18/01/1391 من یک صبح فوقالعاده زیبا رو شروع کردم.

وقتی چشمامو باز کردم 06:00 صبح بود.

از لابلای پرده ی پنجره اتاقم روشنایی بیرون به صورتم می خورد.

حس زنده و شادابی داشتم.با یک انرژی فوق العاده از تختم پایین اومدم.

امروز یک روز معمولی نبود.

بلکه روزی بود که قرار بود چشم و دل  بی قرارم به جایگاه آرامش و قرارم روشن بشه!

می خواستم برم و نیوشای عزیزم رو ببینم.

آماده شدم و با تمام سرعت راس ساع 07:00 از جلوی خونه حرکت کردم.

توی راه یک موسیقی ملایم گوش می دادم.

پدرم و مامانم هم همراه من بودند.

حس خاصی داشتم.

گه گاهی پنجره رو باز می کردم و اجازه می دادم باد به صورتم بخوره.

داغ بودم.قلبم یک گلوله آتیش شده بود.طاقت نداشتم.

دوست داشتم زودتر برسم.

دائما به پدال گاز فشار می آوردم.

گه گاهی توی پیچ و خم جاده سرعتم به 130 هم می رسید.

اما فریاد های مامان و بابا اجازه نمی داد ادامه بدم.

دائما زیر لبم شعر زمزمه می کردم.

خیلی خوشحال بودم.

روز گذشته برای عزیز دلم یک هدیه ی خیلی خیلی کوچیک و ناقابل به اندازه ی وسع خودم گرفته بودم.

دوستداشتم هرچه زودتر هدیه رو بهش بدم.

درسته هدیه خیلی کوچییکه اما دل بزرگ  نیوشا  اهالی دریای عشق را به صفا  و صداقتش می بخشه.

بعد از 4 ساعت به شهرشون رسیدیم.

با خرید شیرینی به سمت کوچشون حرکت کردیم.

اس ام اس دادم که سر خیابونم.

وقتی رسیدیم درب منزلشون دیدم که باباش دم ددر ایستاده.

درب حیاط رو باز کرد و با ماشین وارد حیاط خونشون شدیم.

بعد از پیاده شدن  و دست دادن و روبوسی و حال احوال با پدرش یک نفس عمیق کشیدم.

اینجا جاییه که عزیزترین و مهربون ترین و عاشق ترین دختر دنیا توش زندگی می کنه.

سراسر خونه از وجودش پر شده بود از حس شادی و شعف.

وقتی رومو برگردوندم دیدم که عزیز دلم توی تراس ایستاده و به من نگاه می کنه.

وقتی نگاهم به نگاهش افتاد ناخود آگاهه خنده ام خیلی سریع قطع شد.

جا خوردم.قلبم یخ زد.داشتم از ذوق سکته می کردم.

خیلی دلم براش تنگ شده بود.

اما به احترام حضار خیلی سنگین رنگین و آروم باهاش حال و احوال کردم.

وارد منزل که شدیم شروع کرد به پذیرایی از من و مامان بابام.

با چای و شیرینی و میوه.

قربونش برم الهی.مثل فرشته ها می مونه.ساکت و سر به زیر.خانم  و مهربون.

بعد از پذیرایی نهار خوردیم.

یک غذای فوق العاده خوشمزه  و عالی مثل همیشه.

دست مامانش درد نکنه.واقعا خجالتمون داد.غذاش خیلی خوب بود.

بعد من و عشقم یه چند تا عکس نگاه کردیم.

بعد به اتاقش رفتم و مشکل کامپیوتری شو حل کردم.

بعد حدود 2 ساعت با هم صحبت کردیم.

نگاه کردن توی چشمانش برام یه کم سخته.

هر بار که نگاه می کنم دلم هوری میریزه.

با تمام وجودم حسش می کنم.بهش عشق می ورزم.

چند تار از موهاشو گرفتم و لای دستمال گذاشتم

برای لحظات دلتنگیم توی جیبم گذاشتم.

دوباره به جمع برگشتیم  و باز هم چند تا عکس دیدیم.

اما بازم وقت خداحافظی رسید!

من فردا باید برای کار اداری به جایی برم.مجبور بودم برم.

به حیاط رفتم و سوار ماشین شدم.

از پنجره ماشین حدود 5 دقیقه با هم صحبت کردیم.

بعد خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت تهران.

موزیک ملایم و وزش باد مثل صبح همچان همراه من بود.

پا تو جاده ای گذاشته بودم که در تمام این سالها شاهد لحظه لحظه های دلتنگی های من

و تلاش های من برای دیدن و عشق ورزیدن به نامزد گلم بود.

دلم گرفته بود.

دوست نداشتم به این زودی برگردم.

دست توی جیبم کردم و دستمال رو بیرون آوردم.

تارهای موی نیوشا رو نگاه کردم.چهره اش جلوی چشمم مجسم شد.

دستمال رو بو کردم.احساس کردم پیشمه.

آخ که حاضرم یکسال از عمرم رو برای یک دقیقه دیدنش بدم.

نامزد عزیزم.نیوشای گلم.نمی دونم چقدر دوستم داری.

اما به قدری عاشقتم که این چند تار موی لای دستمال رو با جهان هستی عوض نمی کنم!

همیشه به یادتم.هرجا باشم.هرچقدر دور یا نزدیک باشم به تو عشق می ورزم.

خدایا...شکرت که چنین احساسی به من دادی.

شکرت که چنین عزیزی رو پیش پای من گذاشتی...

نمی دونم در نهایت بتونم  برای همیشه در کنارش باشم یا نه.

اما خوب می دونم که حتی در اون دنیا هم قلبم به عشقش سرخ و گرم می مونه./

 

مجید

18/01/1391

 

 

 

نوشته شده توسط مجید| شنبه 1391/01/19 | 0:11 | + >> لحظات شیرینمون << |






× تبلیغات