
امروز مورخه 18/01/1391 من یک صبح فوقالعاده زیبا رو شروع کردم.
وقتی چشمامو باز کردم 06:00 صبح بود.
از لابلای پرده ی پنجره اتاقم روشنایی بیرون به صورتم می خورد.
حس زنده و شادابی داشتم.با یک انرژی فوق العاده از تختم پایین اومدم.
امروز یک روز معمولی نبود.
بلکه روزی بود که قرار بود چشم و دل بی قرارم به جایگاه آرامش و قرارم روشن بشه!
می خواستم برم و نیوشای عزیزم رو ببینم.
آماده شدم و با تمام سرعت راس ساع 07:00 از جلوی خونه حرکت کردم.
توی راه یک موسیقی ملایم گوش می دادم.
پدرم و مامانم هم همراه من بودند.
حس خاصی داشتم.
گه گاهی پنجره رو باز می کردم و اجازه می دادم باد به صورتم بخوره.
داغ بودم.قلبم یک گلوله آتیش شده بود.طاقت نداشتم.
دوست داشتم زودتر برسم.
دائما به پدال گاز فشار می آوردم.
گه گاهی توی پیچ و خم جاده سرعتم به 130 هم می رسید.
اما فریاد های مامان و بابا اجازه نمی داد ادامه بدم.
دائما زیر لبم شعر زمزمه می کردم.
خیلی خوشحال بودم.
روز گذشته برای عزیز دلم یک هدیه ی خیلی خیلی کوچیک و ناقابل به اندازه ی وسع خودم گرفته بودم.
دوستداشتم هرچه زودتر هدیه رو بهش بدم.
درسته هدیه خیلی کوچییکه اما دل بزرگ نیوشا اهالی دریای عشق را به صفا و صداقتش می بخشه.
بعد از 4 ساعت به شهرشون رسیدیم.
با خرید شیرینی به سمت کوچشون حرکت کردیم.
اس ام اس دادم که سر خیابونم.
وقتی رسیدیم درب منزلشون دیدم که باباش دم ددر ایستاده.
درب حیاط رو باز کرد و با ماشین وارد حیاط خونشون شدیم.
بعد از پیاده شدن و دست دادن و روبوسی و حال احوال با پدرش یک نفس عمیق کشیدم.
اینجا جاییه که عزیزترین و مهربون ترین و عاشق ترین دختر دنیا توش زندگی می کنه.
سراسر خونه از وجودش پر شده بود از حس شادی و شعف.
وقتی رومو برگردوندم دیدم که عزیز دلم توی تراس ایستاده و به من نگاه می کنه.
وقتی نگاهم به نگاهش افتاد ناخود آگاهه خنده ام خیلی سریع قطع شد.
جا خوردم.قلبم یخ زد.داشتم از ذوق سکته می کردم.
خیلی دلم براش تنگ شده بود.
اما به احترام حضار خیلی سنگین رنگین و آروم باهاش حال و احوال کردم.
وارد منزل که شدیم شروع کرد به پذیرایی از من و مامان بابام.
با چای و شیرینی و میوه.
قربونش برم الهی.مثل فرشته ها می مونه.ساکت و سر به زیر.خانم و مهربون.
بعد از پذیرایی نهار خوردیم.
یک غذای فوق العاده خوشمزه و عالی مثل همیشه.
دست مامانش درد نکنه.واقعا خجالتمون داد.غذاش خیلی خوب بود.
بعد من و عشقم یه چند تا عکس نگاه کردیم.
بعد به اتاقش رفتم و مشکل کامپیوتری شو حل کردم.
بعد حدود 2 ساعت با هم صحبت کردیم.
نگاه کردن توی چشمانش برام یه کم سخته.
هر بار که نگاه می کنم دلم هوری میریزه.
با تمام وجودم حسش می کنم.بهش عشق می ورزم.
چند تار از موهاشو گرفتم و لای دستمال گذاشتم
برای لحظات دلتنگیم توی جیبم گذاشتم.
دوباره به جمع برگشتیم و باز هم چند تا عکس دیدیم.
اما بازم وقت خداحافظی رسید!
من فردا باید برای کار اداری به جایی برم.مجبور بودم برم.
به حیاط رفتم و سوار ماشین شدم.
از پنجره ماشین حدود 5 دقیقه با هم صحبت کردیم.
بعد خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت تهران.
موزیک ملایم و وزش باد مثل صبح همچان همراه من بود.
پا تو جاده ای گذاشته بودم که در تمام این سالها شاهد لحظه لحظه های دلتنگی های من
و تلاش های من برای دیدن و عشق ورزیدن به نامزد گلم بود.
دلم گرفته بود.
دوست نداشتم به این زودی برگردم.
دست توی جیبم کردم و دستمال رو بیرون آوردم.
تارهای موی نیوشا رو نگاه کردم.چهره اش جلوی چشمم مجسم شد.
دستمال رو بو کردم.احساس کردم پیشمه.
آخ که حاضرم یکسال از عمرم رو برای یک دقیقه دیدنش بدم.
نامزد عزیزم.نیوشای گلم.نمی دونم چقدر دوستم داری.
اما به قدری عاشقتم که این چند تار موی لای دستمال رو با جهان هستی عوض نمی کنم!
همیشه به یادتم.هرجا باشم.هرچقدر دور یا نزدیک باشم به تو عشق می ورزم.
خدایا...شکرت که چنین احساسی به من دادی.
شکرت که چنین عزیزی رو پیش پای من گذاشتی...
نمی دونم در نهایت بتونم برای همیشه در کنارش باشم یا نه.
اما خوب می دونم که حتی در اون دنیا هم قلبم به عشقش سرخ و گرم می مونه./
مجید
18/01/1391
